۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «هرمزگان» ثبت شده است

گاوبندی (پارسیان)؛ (سفرنامه، قسمت سوم)


وقت گذشته بود و باید به سمت شهرستان پارسیان حرکت می کردم. اول قصد داشتم هیچهایک کنم. کمی هم کنار جاده ایستادم. اما ماشین گذری خیلی کم بود و من هم خیلی فرصت نداشتم. همین شد که نظرم را عوض کردم. وقتی به مقصد رسیدم، راننده پرسید که قصد دارم کجا بروم؟ آدرس را گفتم. جشنواره داخل یک سالن ورزشی برگذار می شد. کنار سالن یک زمین فوتبال بود. یک مسابقه هم در حال برگذاری بود. بعضی از تماشاچی ها با شور و حرارت مشغول تشویق بودند.

هنوز نیم ساعتی تا باز شدن در نمایشگاه وقت بود. به خانم دکتر رشیدی، مسئول باشگاه کتابخوانی و بانی برگزاری جشنواره زنگ زدم. خوشبختانه داخل نمایشگاه بود. خانم خوش برخوردی بود، درست مثل همه جنوبی ها. چقدر این جنوبی ها خوش اخلاق هستند! مهربان و خون گرم! با من غالبا فارسی را بدون لهجه صحبت می کرد، اما با مردم محلی با همان لهجه زیبای خودشان حرف می زد.

از اینکه لباس غیر رسمی پوشیده بودم   تی شرت و کفش کتونی معذرت خواهی کردم. کمی به تعارفات معمول و آشنایی گذشت. خانم دکتر، داروساز است و یک داروخانه دارد. اما همسرش دیپلمه است و تاجر درست برخلاف تصور که همیشه باید یک دختر تحصیل کرده با یک پسر تحصیل کرده ازدواج کند. چیزی که در ازدواج مهم است علاقه دو نفر است به هم نه میزان تحصیلات یا ثروت و سطح درآمد و جایگاه اجتماعی. متاسفانه در قرن 21، هنوز تفکر برآمده از نظام طبقاتی برقرار است و افراد زیادی حتی در بین قشر مدعی روشنفکری و دارای تحصیلات عالی بر این اساس تصمیم می گیرند و رفتار می کنند.

ساعت 4 بود که درهای سالن را باز کردند و علاقه مندان کتاب وارد شدند. استقبال خیلی بیشتر از آن چیزی بود که فکرش را می کردم. در شهرستانی که تنها 40 هزار نفر جمعیت دارد، چنین استقبالی بی نظیر است. میزان فروش کتاب هم همینطور.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محمدرضا نصرالهی

نخل تقی (عسلویه) (سفرنامه، قسمت دوم)


روز از نیمه گذشته بود که به شهر «نخل تقی» رسیدم. فرصتی برای گشتن شهر نبود. بعد از خواندن نماز، از سوپری کنار ترمینال یک اولویه برای ناهار خریدم. فروشنده که پسری جوان بود با دیدن کوله، پرسید توریستی؟ جواب مثبتم را که شنید، گفت: «دوستات رفتن، جاموندی.»

غیر از من که تنها سفر می کردم، چند نفر غیر محلی دیگر هم تو اتوبوس بودند. این را پیش از سوار شدن و هنگام گذاشتن کوله در صندوق اتوبوس فهمیدم. وقتی به مقصد رسیدیم، فهمیدم دو گروه جدا هستند. گفتم: «نه، من تنهام». پرسید: «از کجا میای؟». گفتم: تهران.

مثل همه کسانی که تا اسم پایتخت را می شنوند و می­فهمند از کجا آمده ای شروع کرد به گفتن خوبی زندگی در تهران و بدی زندگی در محل خودشان. از گرمای هوا گفت و اینکه الان خوب شده و تنها دو سه ساعت کولرگازی در روز کفایت می کند. شاید شنیدن این حرف در اولین روز سومین ماه سومین فصل که نیمه شمالی کشور درگیر برف و باران است، کمی عجیب باشد. اما برای من تعجبی نداشت. همین چند دقیقه پیش بود که پلیورم را درآورده و تی شرت پوشیده بودم.

در حالی که مشغول خوردن الویه بودم به حرفهای آن فروشنده جوان گوش می دادم. اما با بسیاری از نظراتش موافق نبودم. مشخصا حرفهایی را که در مورد تهران میزد، قبول نداشتم. برایش از سختی زندگی در تهران گفتم. نفهمیدم چرا با چرخشی آشکار، حرفهایش را عوض کرد.

وقت گذشته بود و باید خودم را به پارسیان می رساندم. شنیده بودم، عسلویه ساحل زیبایی دارد. اما هوایش به خاطر تاسیسات گاز آلوده است. ساحلش را ندیدم، ولی آلودگی هوایش مشخص بود، هرچند فکر نمی کنم به اندازه تهران باشد.


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محمدرضا نصرالهی